هفت و نيم

هفت و نيم

امکانات
صفحه اول
تماس با من
صفحه خانگی شما
ثبت در لیست علاقه مندیها

لوگو
haftonim

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 1
بازدید کل : 1574

پشتیبان وبلاگ
وبلاگستان نگار

حرف اول

                                 

 سلام



 



....هفت ونیم قراره گروهی از  شاگردای دکتر بادامچیانه  که دور هم جمع شدن تا دم انتخابات میاندوره ای مجلس به یاد روزهای خوش دانشگاه  با هم گپ بزنند.



         به جمع هم کلاسی ها خوش اومدید.....

نوشته شده در پنج شنبه 16 آذر 1385 توسط مهران ساغري :: نظر بدهید


گونه‌شناسي تحجر و التقاط در آموزه‌هاي ديني





    اسدالله بادامچيان





 نياز ضروري انسان‌ها
دين در زندگي بشر و تاريخ بشريت همواره اثر و نقش غيرقابل انكاري داشته است. تعداد بسياري از انسانها، علا‌قه‌مند هستند كه ديني داشته باشند و در مقابل، عده‌اي هم دين را قبول ندارند. بنابراين مساله دين حداقل به خاطر موافق و مخالف داشتن، يك امر انساني گسترده از زمانهاي قديم و باستاني تا به امروز بوده، هست و خواهد بود.
بعضي از دانشمندان معتقدند كه دين نياز ضروري انسانهاست و فطرت انسانها دين را طلب مي‌كند. در آينده هم، تا هر زماني كه بشر بر روي اين كره خاكي يا در كرات ديگر زندگي كند، به سبب همين ضرورت فطري به دين نياز دارد. بنابراين شناخت دين، اصول، معيارها و ضوابط آن و همچنين تشخيص دين حق و صحت اموري كه به آن منتسب مي‌شود همواره مطرح بوده است.




 مواضع متفاوت
مسلم است كه دين به‌اندازه‌ي حوزه اثر خود، موافق و مخالفاني دارد. در واقع هر چيزي كه داراي اثر در دنيا مي‌باشد همين خاصيت را دارد، يعني هم مخالف، هم موافق و هم سوءاستفاده‌گراني را پيدا مي‌كند. اين واقعيتي است كه كاملا‌ً در تاريخ اديان به چشم مي‌خورد.




امروزه هم اينگونه است و علت آن نيز روشن مي‌باشد چرا كه عده‌اي سعادتشان را در ديني بودن زندگي خود جستجو مي‌كنند ـ منظورم در اين بحث دين به معناي اعم آن است — تا آنجا كه به دين عشق ورزيده و براي آن فداكاري مي‌كنند. گروه ديگري، دين را مخالف با افكار خود مي‌يابند و يا اصولا‌ً دين را مخالف مقاصد و برنامه‌هايشان تلقي نموده و با آن دشمني مي‌كنند. البته در دنيا بعضي از افراد هم هستند كه هر چند دين ندارند اما ضد دين هم نيستند، گروه ديگري نيز وجود دارند كه دين را به مثابه ابزار موثري در جهت پيشبرد منافع و خواسته‌هاي خود شان به كار مي‌برند. اعم از اين كه دين ساختگي ايجاد كنند و چيزي را به نام دين به مردم ارائه دهند. آنچنانكه پيغمبراني دروغين براي اينكه مي‌خواستند به قدرت و موقعيتي خاص برسند و از علا‌قه مردم و جامعه به دين بهره‌ببرند ادعاي پيغمبري كردند و يا همانند برخي ديگر كه تلا‌ش كردند تا دين موجود را در جهت مقاصدشان بكار گيرند.
بعنوان مثال امپراطوري رم سالهاي دراز با مسيحيت مي‌جنگد و حتي مسيحيان را زنده جلوي حيوانات مي‌اندازد تا آنها را پاره كنند، يا آنها را زنده به گور كرده و يا آتش بزنند، اما همينكه احساس مي‌كند جامعه به مسيحيت علا‌قه‌مند شده است، امپراطور روم، مسيحيت را بعنوان دين حكومتي و رسمي امپراطوري رم معرفي مي‌كند. يعني مسيحيتي كه اعراض از دنيا و زهد را توصيه مي‌كرده مي‌آيد دين امپراطور ظالم و ستمگري مي‌شود كه سراپا ظلم و اسراف و تجمل و دنياپرستي است. امپراطوري كه با زيركي، مسيحيتي را كه تا ديروز مقابل امپراطوري مي‌جنگيد را به ابزار پايداري امپراطوري تبديل كرده است.
به همين جهت، دين كه از يكسو علا‌قه‌مندان فراوان دارد، از سوي ديگر هم دشمنان و مخالفان پرشماري در مقابل آن قرار گرفته است و در مواجهه با آن هم انسانهايي بي‌طرف و همراه و يا سو‌ءاستفاده‌گر قرار دارد و البته در مواجهه با تمام اين افراد و جريانات باز هم دين هميشه همراه با عشق، ايثار، علا‌قه، پذيرش، ايمان و يقين بوده است. به همين جهت همواره در خطر دشمني، كينه، تعصب و سوءاستفاده نيز قرار داشته است. وقتي كه اين موضوع را از دو طرف مورد بررسي قرار دهيم، اين سوال به ذهن متبادر مي‌شود كه اين دين با اهميت ويژه‌اي كه دارد، آيا واقعا مي‌تواند سعادتي را كه طرفدارانش مي‌گويند ايجاد كند و يا از دشمني و يا ابزاري شدن توسط عناصري كه به آن اعتقادي ندارند و دين را بصورت ابزاري مي‌خواهند محفوظ بماند؟
اين مقوله بسيار مهمي در زندگي انسانهايي است كه با دين سروكار دارند ـ چه موافق و چه مخالف — در تاريخ اديان از يك سو فداركاريها، عشق، ايثار، سختيها، رنجها، اسارتها و تبعيدها را مي‌توان مشاهده كرد و از سوي ديگر سركوب، كشتار، تخريب، تحريف و ساير تلا‌شهايي كه در مقابل دين انجام گرفته است. اينجا روشن مي‌شود كه انسان اگر مي‌خواهد متدين باشد بايد اصل، اساس و اهميت دين و همچنين خالص و يا غيرخالص بودن آن را به‌طور كامل درك نمايد. پس بخش اول بحث اين است كه دين نياز ضروري انسانهاست و در هر حال در سرنوشت و تاريخ انسانها نقشي متمركز و موثر داشته و البته در عين حال، هم طرفدار و هم دشمن و مقابله‌گر داشته است.




فهم‌هاي متنوع
مساله ديگر اين است كه دين متعلق به عموم مردم بوده و در صحنه اجتماع و در حيات فرد و جامعه حضور دارد. بنابراين وقتي كه دين متعلق به همه مردم است و مردم هم با فهم و تفكرات و سطح دانشهاي مختلف مي‌خواهند به دين مراجعه كنند و با آن ارتباط يابند، طبيعي است كه هركس به قدر فهم خود توشه‌اي از دين، تفاوت در اعتقاد به دين، تفاوت در شناخت و معرفت به دين و تفاوت در ميزان آشنايي با دين بسيار متنوع است.
در سطح عامه مردم، حتي در سطح فقها و انديشمندان يا صاحبان انديشه ديني و رهبران مذهبي نيز در فهم دين تفاوت وجود دارد. حالا‌ اين تفاوت، نه در اصل دين كه در ابعاد گوناگون آن است. از اين رو دين‌شناسي و شناخت ديني مساله مهمي است و نيز اينكه چگونه بايد اين شناخت را بدست آورد تا جامعه، نه‌ دچار ديني ابزاري در دست ستم‌شاهان، امپراطوران، زورمداران و مقام پرستان شود و نه اينكه دچار كج‌فهمي، بدفهمي و فهم ناقص از دين گردد.




تكامل دين و اقتضاء زمان
طبيعي است كه هر ديني اصولي ثابت و در كنار آنها اصولي متناسب با زمانها، مكانها، افراد و شرايط مختلف دارد. همين امر باعث مي‌شود كه چون اصول ثابت است بعضي‌ها فكر كنند كه دين حركت تكاملي ندارد، چرا كه تكامل يعني رشد و حركت به جلو. بعنوان مثال اگر از هزارو چهارصدسال قبل اعتقاد به قرآن وجود داشته پس امروز چون دنيا، نوشده است و ديگر در دوران مدرنيسم و پسامدرنيسم به سر مي‌بريم، پس آيا بايد به اين بهانه كه دنيا رو به تكامل رفته و قرآن ثابت مانده به نفي قرآن بپردازيم؟! يا اينكه مي‌توان گفت دين نيز تكامل پيدا كرده است؟ بنابراين بايد مشخص شود كه در بحث تكامل دين والگو پذيري از دين بدنبال چه هستيم؟ آيا به مدل تاريخي دين در تاريخ گذشته بايد بازگشت يا دين اصول ثابتي دارد كه رو به كمال گذاشته و تكامل مي‌پذيرد؟
دين يك پديده كامل است، اما كمال دين مربوط به زماني خاص نيست. چنانكه در مورد اسلا‌م بايد گفت: اين دين متعلق به جامعه عربستان و حتي محدود به مسلمانان نيست بلكه متعلق به ناس(هذاللناس) و تمامي‌ميلياردها انساني است كه روي كره زمين زندگي مي‌كنند. اسلا‌م براي مردم يك قرن و دو قرن نيست، اسلا‌م متعلق به تمامي‌قرون است. حتي اسلا‌م فقط مربوط به سرزمينهاي اسلا‌مي‌نيست بلكه براي حكومت جهاني عدل اسلا‌مي‌به امامت امام عصر(عج) است. بنابراين نهايت تاريخ كه همه‌ي مردم در آن قرار مي‌گيرند از آن اسلا‌م است كه توانمندي اداره جهان و افكار جهاني را داراست. دين امري متعلق به يك مقطع زماني خاص و محدود نيست، پديده‌ايست دربرگيرنده نيازها و اقتضائات همه زمانها و مكانها و همه انسانهايي كه برروي زمين زندگي مينمايند. لذا قرآن كريم هم(انزل‌الله‌للناس) يعني كتابي براي تمامي‌مردم است. همانگونه كه خانه خدا هم بر مبناي آيه كريمه(ان اول بيت وضع للناس) متعلق به همه بشريت است. پس دين در گستره عظيم خود پديده‌اي تكاملي براي تمام قرون و عصرهاست كه خداي تبارك و تعالي آن را وضع كرده است و اگر جهان و انسان در حال تكامل هستند دين اسلا‌م بايد اين تكامل را پاسخ گويد. بنده در جزوه‌اي تحت عنوان؛ اسلا‌م و مقتضيات زمان؛ كه چند سال پيش در سالگرد شهادت شهيد مطهري منتشر گرديد، نوشته‌ام و در حال حاضر هم مي‌گويم كه دين اسلا‌م، تكاملي است و تكامل مي‌بخشد. لذا براي دنياي فعلي و جهان آينده ديني مطلوب است.
در اين نگاه دين در هر زمان و مكاني با گسترده ميليارها انسان روبه رو خواهد بود وهمه مردم را خداوند بگونه‌اي آفريده است كه در عين برخورداري از اراده و اختيار، داراي سطوح فهم‌هاي متفاوت و افكار مختلفي مي‌باشد. بنابراين در اسلا‌مي‌كه متعلق به همه افراد و مربوط به همه ملتها و زمانهاست، هر فردي از جامعه‌‌ي بزرگ بشري، اسلا‌مش را خود بايد بفهمد، چرا كه متعلق به خود اوست و خودش بايد به آن ايمان آورده و اعتقاد پيدا بكند. در اين نگاه، اسلا‌م مانند خورشيدي است كه هركس به‌اندازه‌اي ظرف و توان خود از آن بهره گرفته و استفاده مي‌كند. پس مي‌توان گفت از آنجا كه درك، فهم، اعتقاد و ايمان انسانها متفاوت مي‌باشد، ديدگاهها و برداشتهاي مختلفي در ميان انسانها بوجود مي‌آيد و دين با همه اين ديدگاههاي مختلف مواجه است.




تكثرگرايي ديني
در بررسي تاريخ اديان، يكي از مشكلا‌ت بزرگ، اختلا‌ف آراء و عقايد در ميان اديان و حتي در ميان پيروان يك دين است. شايد بر مبناي همين واقعيت تاريخي و علمي است كه متأسفانه برخي بدليل عدم مطالعات كافي در متون ديني، اختلا‌ف ميان پيروان اديان و معتقدين يك دين را با مفهوم پلوراليسم يكسان انگاشته و مفهوم تكثرگرايي كه مبتني بر زمينه‌هاي فكري محافل آكادميك غرب مطرح شده است را با اين موضوع همانند مي‌پندازند و به همين جهت از درك مفهوم حقيقي بسياري از مفاهيم فكري در حوزه‌انديشه ديني ناتوان هستند. به عنوان نمونه روايت <الطريق الي‌الله بعدد انفس الخلا‌ئق> كه داراي مفهومي‌گسترده است را به تكثرگرايي تعبير نموده و هرج و مرج فكري را دامن مي‌زنند. بعد هم معتقدين و متدينين حقيقي را به اصول‌گرايي متهم مي‌نمايند. البته اين خيلي حرف خوبي است مثل اينكه كسي را متهم كنيم كه شما علم‌گرا هستيد!
مسلمان اصولگرا يعني مسلماني كه چهارچوب فكر و عمل خود را اصول بنيان فكري قرار ميدهد و بناي مستحكم فكر خود را بر روي يك زمين لغزنده و سست بنا نمي‌نهد؛ الطرق الي‌الله بعدد انفس الخلا‌ئق به اين معناست كه اگر همه مردم زمين هم بخواهند مسلمان باشند، بايد ميدان براي آنها باز باشد تا بتوانند فهم، درك و برداشت خود از اسلا‌م را با صحت و سلا‌مت انجام بدهند و اگر درك جديدي يافتند، امكان ارائه آن را داشته باشند. اسلا‌م با برخورد قالبي به شدت مخالف است. اسلا‌م با اينكه همه انسانها در چارچوب يك فكر قالبي و تحميلي انديشه كنند، مخالفت دارد، اما در كنار اين مخالفت، هم برنامه ارائه مي‌دهد و هم مباني مستحكمي را ترسيم مي‌نمايد تا از حريم انديشه و آزادانديشي و از افتادن به كژانديشي مواظبت نمايد. به همين جهت موضوع <گونه‌شناسي تحجر و التقاط در آموزه‌هاي ديني>كه دوستان كانون فرهنگ و انديشه نگار، بعنوان يكي از موضوعات اين همايش علمي انتخاب نموده‌اند، در روند بررسي مفهوم نوانديشي علمي بحث بسيار مهمي است.




مفهوم شناسي تحجر
تحجر؛ يعني سنگي شدن. اين كلمه از واژه <حجر> مي‌آيد و در معاني <ساكن ماندن> و به <گونه سنگ درآمدن> به كار مي‌رود. يعني؛ جاماندن در هر امري اعم از انديشه، برنامه، حركت و ديگر امور جامعه. به همين جهت است كه قرآن كريم در تعبيري زيباتر، قلب برخي را با ويژگي <سنگي‌بودن> توصيف مي‌كند. در فرهنگ امروز <تحجر> را در مقابل <تجدد> مي‌گذارند كه اين نسبت‌گذاري، از جمله رايجترين اشتباهات لغوي است. تجدد در لغت، يعني <نوشدن>، اما اينكه بنده معقتد هستم تحجر در مقابل تجدد نيست، به اين دليل است كه گاهي برخي متجددين، از بسياري متحجرين هم متحجرتر هستند. مثلا‌ً پس از بررسي آثار چهره‌هايي همچون هانتينگتون، هابرماس، گيدنز، فوكوياما و ...، آيا نظرياتي سنگواره‌اي و متحجرتر از اين تفكرات مي‌‌‌توان نشان داد؟ تأسف بيشتر اينجاست كه برخي نيز در محافل علمي داخل كشور، با اصرار به اين مباني جزمي‌و متحجرانه، نه فقط خودشان بلكه مجموعه‌انديشمندان و دانش پژوهان كشور را به تحجر و دگم‌انديشي و قبول بدون شك و ترديد اين تفكرات پوسيده و ارتجاعي فرا مي‌خوانند و احساس مي‌كنند همه علم و انديشه، همين مباحثي است كه از سوي اين گونه چهره‌هاي شاخص تفكرات اومانيستي مطرح شده است. پس تحجر الزاماً نقطه مقابل تجديد نيست.




تحجر ديني يا تحجر دينداران
نكته ديگر در مورد تحجر اين است كه دين ذاتا نمي‌تواند متحجر باشد. اين مساله كه گاهي اوقات، بعضي دينداران، متحجر شده و به مرحله‌اي مي‌رسند كه گويا دريچه فكر و انديشه آنها بسته شده و ذهنشان قالب گرفته و سنگي شده است، در واقع تحجر آنهاست نه تحجر در دين.
پس آنچه كه بعنوان <تحجر ديني> عنوان مي‌شود در واقع <تحجر دينداران> است كه به اشتباه آن را <تحجر ديني> مي‌نامند. البته بايد توجه داشت كه اثر اين تحجر از هر نوع ديگري از تحجر بالا‌تر و بيشتر است. حتي <تحجر علمي> اين قدر آسيب ندارد كه به اصطلا‌ح <تحجر ديني> دارد؛ چرا كه دين به وسعت <ناس> و <توده‌هاي مردم> است، بنابراين اثرات منفي آن نيز بر عموم مردم و بر تمامي‌شئون زندگي اجتماعي خواهد بود.




تحجر مدرن
نوع ديگري از تحجر كه آن هم آسيب‌هاي منفي بسيار زيادي بر روند رو به تكامل اجتماع مي‌گذارد، تحجر در سطح انديشمندان جامعه است. چرا كه‌انديشمندان جزو گروههاي مرجع محسوب شده و انديشه و رفتار آنان براي مردم منشاء اثر خواهد بود. به همين جهت است كه در روايات آمده است: <اذا فسدالعالم فسدالعالم> بنابراين وقتي علما و انديشمندان كه پيشتازان مردم هستند دچار تحجر بشوند، آسيب آن بسيار زياد خواهد بود. بنابراين مسأله تحجر مانع نوانديشي و سد راه تحول، تكامل، رشد و ترقي مي‌شود و از اينكه جامعه به تعالي برسد ممانعت مي‌كند. لذا اين تحجر، آسيب گسترده و خطرناكي براي تمامي‌جوامع و همه ابعاد گوناگون زندگي بشري، بويژه در مساله دين، دارد. عده‌اي خيال مي‌كنند كه اين تحجر فقط در مقدسين وابسته به سنت‌هاي ديرپاي گذشته رخ مي‌دهد. در حالي كه اينطور نيست و تحجر هر نوع سنگي شدن و حركت نكردن را شامل مي‌شود. بعنوان مثال كسي كه بر انديشه‌هاي غرب اتكاء پيدا كرده و آنها را براي خودش مبنا قرار داده است هر چند كه سخن از انديشه‌هاي نو و دنياي مدرن و افكار تازه بزند؛ اما باز هم چارچوب فكري‌اش بدليل اتكاء به قالب‌هاي در ظاهر جديد ـ اما در باطن كهنه و قديمي — قالبي سنگي است. درست مثل مرحوم آقاي مهندس بازرگان.
وي در روزگار خود بعنوان نمونه كسي كه مي‌خواست سنت‌هاي ديرپاي را شكسته و مباحثي نو در حوزه‌انديشه عنوان كرد، مطرح شد؛ اما بزرگان و انديشمنداني همچون شهيد لا‌جوردي، شهيد اماني و يا آيت‌اله مطهري در بررسي مباحث وي دريافتند كه وي دقيقا در همان چارچوب قديمي و كهنه تفكر غربي حرف مي‌زند. يعني بجاي اينكه خاستگاه‌انديشه، فكر و ديدگاههاي مهندس بازرگان از متن اسلا‌م پوياي فعال و اجتهاد فقاهتي اسلا‌مي‌برخيزد و اسلا‌م را به شكل حقيقي متناسب با نيازهاي امروز جامعه انساني مطرح نمايد، چارچوب فكري خود را بر مبناي جزم‌انگاري‌هاي انديشه كهنه تفكر اومانيستي و پوزيتويستي بنا نهاده بود و در واقع تلا‌ش مي‌كرد تا اسلا‌م را با اين مباني كهنه و ارتجاعي توصيف كند. لذا حتي مفهوم والا‌يي همانند وحي را نيز در اين قالب فرسوده تحليل مي‌كند و خارج از اين قواره سنگي را برنمي‌تابد، تا بدانجا كه حتي وقتي مرحوم استاد شهيد آيت‌اله مطهري — بعنوان شخصيتي كه رابطه‌اي صميمي و دوستانه با وي داشت — تصميم مي‌گيرد تا <راه طي شده> او را نقد كند، مهندس بازرگان نمي‌پذيرد. شايد به همين دليل است كه ظهور تحول آفرين بزرگ قرن بيستم — امام خميني(ره) — هم افكار بازرگان تأثيري نمي‌گذارد. زيرا هر چند كه فرآورده‌هاي ذهني مرحوم بازرگان به ظاهر در شكلي نو و جديد مطرح مي‌شود، اما مبنا و محتواي آن داراي قالبي سنگي است كه از هرگونه تحول، نوآوري و نوانديشي ممانعت مي‌كند.




نوگرايي مرتجعانه
طي دهه‌هاي اخير، در ايران و در ميان طيف‌هاي مذهبي، نمونه‌هاي فراواني از اين قبيل وجود دارد. شريعت سنگلجي شخصيتي روحاني و استاد دانشگاه بود كه در قالب‌هاي ذهني خود دچار جمود و تحجر شده و در مباحث علمي هيچگونه تغييري را نمي‌پذيرفت. اين موضوع بخصوص در چپ مذهبي بروز و ظهور خاصي داشت.
بعنوان مثال مي‌توان از شيخي بنام <آشوري> نام برد كه افكار و كتاب‌هاي وي، مبناي شكل‌گيري گروهك‌هايي همچون <فرقان> قرارگرفت. وي در آثار خود از توحيد بحث مي‌كند، اما به اين جهت كه شالوده و مباني فكري وي بر اساس اصول ماركسيسم شكل گرفته بود، همه آنچه را كه درباره <توحيد> مطرح مي‌كند، چيزي جز همان مباحث ماركسيستي نيست. در واقع <توحيد> نيست، بلكه همان <كمون واحد> ماركسيستي است كه با پوششي از اسلا‌م آن را عرضه مي‌دارد. به بياني ديگر زيربنا و زاوايه‌ي پنهاني اين انديشه كه در ظاهر هم به صورتي بسيار نو مطرح مي‌شد در واقع بازگو كننده همان سخنان كهنه، فرسوده و ارتجاعي ماركسيستي بود. آن روزها از وي به عنوان شخصي ياد مي‌شد كه حرف‌هايي نو مي‌زند و سخنان او را ضبط كرده و سخنانش را در سطح كشور پخش مي‌كردند. در همان ايام ساواك نيز چند مرتبه ظاهراً او را گرفت و به اين جهت رژيم در ميان مردم از او چهره‌اي مبارز ترسيم نمود.
هرچند تلا‌ش بسيار شد تا شايد از اين جمود نجات يابد ـ بخاطر دارم كه بنده مطالبي را در اين زمينه خدمت حضرت آيت‌اله مهدوي‌كني مطرح كردم و ايشان وي را به مسجد دعوت كرد تا با او گفتگو نمايد ـ اما قالب ذهن او در آموزه‌هاي ماركسيستي سنگي شده بود و هيچ انديشه جديدي در آن رسوخ نمي‌كرد.
عمده گروههاي چپ اعم از چپ مذهبي و غيرمذهبي دچار اين وضعيت بودند.
بنابراين در بخش زيادي از آنچه كه تحت عنوان <نوگرايي> اعم از مذهبي و غيرمذهبي در ايران مطرح شده، آنچه كه مشهود است، همان تحجر است كه در پوشش شعارهايي فريبنده چون <اسلا‌م پويا و مترقي> در اين سالها عرضه شده است.




تحجر التقاط گونه
بروز اين تحجر التقاط‌گونه را در سالهاي پس از پيروزي انقلا‌ب در ساخت تفكر و عمل نيروهاي چپ مذهبي مي‌توان به خوبي به نظاره نشست كه چگونه برخي از اين افراد كه بعضا مسووليت‌هاي مهمي هم در اداره كشور برعهده داشتند، بجاي اداره كشور براساس ديدگاههاي نو و بديع اسلا‌مي، ديدگاههاي پوسيده سوسياليستي و امپرياليستي را در عرصه‌هاي اقتصاد، فرهنگ و سياست جامعه اعمال كرده و كشور را در معرض معضلا‌ت بزرگ قرار داده‌اند.
براي نشان دادن مصداق ديگري از متحجرين در ميان مقدسين، مي‌توان به <انجمن حجتيه> اشاره كرد. البته در مسير آگاهي بخش انقلا‌ب اسلا‌مي‌بسياري از اين افراد به اصلا‌ح انديشه خود پرداختند و خود را از گرداب تحجر خارج نمودند، اما بعضي از سران اين جريان آنچنان دچار جمود هستند كه هنوز هم عليرغم شكست نظري و عملي تئوري عدم دخالت دين در سياست، قائل به آن هستند.




جمود مقدسين
در آغاز دوران نهضت اسلا‌مي‌امام خميني(ره)، شهيدان اماني و عراقي طي ملا‌قاتي، در اين زمينه با مرحوم آقاي حلبي به بحث عملي نشستند و زماني كه با استناد به ادله عقلي و نقلي ضرورت مبارزه با فساد و تشكيل حكومت اسلا‌مي‌را براي وي اثبات نمودند، بجاي پذيرش نتايج اين بحث علمي و منطقي با نهايت جذميت گفت كه <همين است و شما چه بحثي با من داريد، جاهل را با عالم بحثي نيست.> البته چنين تحجري فقط در ميان مذهبي‌ها و مقدسين مسلمان نيست، بلكه در ساير مذاهب و مكاتب هم چنين وجود دارد. در دوران جواني در پايان بحث علمي و استدلا‌لي كه با يكي از علماء داشتم، زماني كه از ارائه پاسخي منطقي درمانده بود، گفت: <معتقدم كه هركس بايد به دين پدر و مادرش باشد و هر طور پدر و مادرش عمل مي‌كنند، عمل ‌كند و اگر پدر و مادر من رفتند بهشت بگذار من هم بروم بهشت و اگر رفتند جهنم من هم با آنها به جهنم مي‌روم> اين چنين جمود و تحجري خيلي جالب است.




زندانيان حصار مباني پوزيتيويستي
اگر نگاهي به رشته‌هاي رايج دانشگاهي امروز بيندازيم بخوبي مي‌توان دريافت كه مباني اين علوم متعلق به قرن‌ها پيش است و عليرغم اينكه نسبتي هم با فضاي نيازهاي بومي‌كشور اسلا‌مي‌ما ندارد ولي باز بدون ذره‌اي تغيير توسط اساتيد تدريس مي‌شوند و به شكلي اين اساتيد از آن مباحث دفاع مي‌كنند كه بنيانگذاران علوم نيز چنين اصرار و ادعايي نداشتند.
چنين افرادي با اينكه صاحب اطلا‌عات وسيعي هستند اما وقتي كه كتاب مي‌نويسند، نمي‌توانند خود را از حصار زندان مفاهيم و مباني پوزيتويستي رهايي بخشند.
ظرف قالبي، مظروف سنگي
در مواردي ديگري مشاهده مي‌شود كه اساسا قالب ذهني بعضي از افراد سنگي است و ديگر يك <انسان آزاد> نبوده و شاكله فكري و شخصيتي آنها، قالبي شكل گرفته است. لذا فرق زيادي است بين انسانهايي كه آزاد هستند و خود انتخاب و اختيار مي‌كنند، با انسانهايي كه مي‌انديشند و عمل مي‌كنند. به عبارتي ديگر خروجي ذهن آنها مبتني بر همان قالبي است كه جامعه و يا خانواده به آنان داده است.
پس انسان آزاد، انساني است كه اين قالبها را شكسته و خود را از زندان قالبهاي تحميلي آزاد مي‌كند. به همين جهت است كه در ادبيات عرفاني ما <قالب شكستن>، <پريدن> و <به پرواز آوردن> بسيار مورد اشاره قرار گرفته است. بنابراين گاهي ذهن و تمام شاكله انسان اعم از افكار وساختار ذهني، سنگي شده و شخص را دچار تحجر ميكند، گاهي هم ذهن سنگي نيست و اصلا‌ قالبي ندارد، اما آنچه بعنوان مظروف در آن ريخته مي‌شود، محتوايي سنگي و متحجرانه دارد و چنانچه اين محتوا تغيير كند، ذهنيت متحجر و سنگي شخص نيز تغيير پيدا خواهد كرد.
همانند بسياري از دانش آموختگان محافل آكادميك كه بصورت ذاتي داراي ذهنهاي خلا‌ق و غيرقالبي هستند، اما بدليل نقايص ساختار آموزشي كه مبناي تدوين آن تقليد غيرعقلا‌ني و كپي‌برداري صرف از نظام آموزش غربي بوده است، روز بروز از خلا‌قيت و نوآوري فكري فاصله گرفته و با پذيرش مطلق سنگواره‌هايي ذهني تفكر اومانيستي، دچار جزميت، مطلق‌انگاري و تحجر در انديشه مي‌شوند.
اين‌گونه تحجر ـ تحجر در محتوا ـ با تحجر نوع اول — تحجر در قالب — تفاوت زيادي ندارد و فرق آن در اين است كه متحجر نوع دوم را راحتتر مي‌توان به آزادانديشي رساند و از جزم‌انديشي نجات داد.
البته حالت ديگري را نيز مي‌توان ذكر كرد و آن عبارت است از اينكه گاهي نه ظرف ذهن سنگي شده و نه متحجر است، اما منفعت و مقتضيات به گونه‌اي است كه فرآورده و تراوشات ذهني او نيل به سنگي شدن پيدا مي‌كند.
بايد به نكته مهم ديگري نيز توجه داشت و آن عبارت است از اينكه در واقع التقاط هم نوعي تحجر است و ممكن است اشخاصي در التقاط خود هم دچار آفت تحجر شده و قالبي بينديشند.




راه كار نجات حوزه‌انديشه از تحجر
حال بايد به اين مسأله مهم پرداخت كه چگونه مي‌توان حاكميت تحجر بر حوزه‌انديشه را شكست؟
راه نجات از تحجر اين است كه ابتدا به شخص متحجر، <تحجر> را شناساند تا از جهل مركب نجات بيايد. اول بايد وي را متوجه ساخت كه تحجر چيست و چه تبعات منفي و زيانباري دارد؟ اينجاست كه در مقابل تحجر، موضع خواهد گرفت چرا كه ماهيت تحجر آنقدر زشت و كريه است كه هيچكس نمي‌تواند از آن دفاع كند.
پس ابتدا بايد زشتي تحجر و ضررها و آسيب‌هاي آن را مشخص كرد. در مرحله بعد بايد منشاء تحجر شخص را پيدا كرد و مبناي پيدايش آن را يافت. سپس، اين قالب سنگي يا محتواي سنگي آن و يا تراوشات ذهني شخص متحجر را بايد شكست و روزنه آزادانديشي را به ذهن شخص تاباند.
در مورد افرادي كه فاقد قالب ذهني هستند نيز بايد قالبي نو ساخت بگونه‌اي كه روزنه‌هاي ورود نور علم به ذهن، در آن مسدود نبوده و فرايند توليد انديشه در آن مختل نباشد. اين راه نجات از تحجر است ولذا براي نفي تحجر بايد يك كار عمومي‌در سطح كشور صورت گيرد و نسبت به تبيين زشتي آن در افكار عمومي، مبادرت شود.
در جامعه اگر بر تقدس ما~بي تأكيد مي‌شود، جهت اين تأكيد بايد به سوي پرورش مقدسين انديشمند و ارزشمدار باشد و نه افزايش مقدسين احمق. برخي از مقدسين آنقدر دچار تحجر هستند كه حتي از احاديث و روايت اهل بيت(ع) نيز برداشت متحجرانه ارائه مي‌دهند.
در مسير نجات جامعه از آفت <تحجر> خطري كه در راه نيل به نوانديشي وجود دارد خطر<التقاط> است. اين خطر مي‌تواند مسير حركت به سوي آزادانديشي مبتني بر حق محوري اسلا‌م ناب محمدي(ص) را منحرف نموده و آنرا به همان كجراهه جزميت سوق دهد و اين بار با رويكردي التقاطي، جامعه را دچار تحجر كردن.
بنابراين مهمترين خطر در راه نجات از <تحجر>، <التقاط> است و در سالهاي گذشته بارها شاهد افراد و گروههايي بوده‌ايم كه با عناوين گوناگون چپ، راست، دگرانديش، نوگرا، پيشرو، مدرن و ... شعار مبارزه با تحجر سرداده‌اند، اما در عرصه عمل و نظر به جهت اشتباه در اقتباس روش و بينش مناسب، به ورطه التقاط افتاده‌اند.




مفهوم‌شناسي التقاط
<التقاط> اين مفهوم را دارد كه انسان به جاي اينكه براساس مباني، ضوابط، اهداف، برنامه‌ها و نتيجه‌خواهي‌ها مقوله‌اي يا ديدگاهي را سامان دهد، مخلوطي از ديدگاه اصولي را همراه با ديدگاهاي ديگر نموده و آن را بجاي اصل ارائه دهد. التقاط را در فكر و در عمل مي‌توان يافت. التقاط فكري يعني ارائه ديدگاهي از يك مكتب يا مقوله علمي يا فلسفي، كه بجاي بيان اصول و مباني آن مكتب يا مقوله، نظرات ديگران يا خود و يا مكاتب و مسالك ديگر را در ارائه ديدگاه مخلوط نمايند. مثلا‌ بجاي آنكه در بيان اقتصاد اسلا‌م از مباني فقهي اسلا‌مي‌بطور خالص سخن بگويند بخشي از نظرات اسلا‌م را با مفاهيم اقتصاد غربي يا سوسياليستي مخلوط و بنام اقتصاد اسلا‌مي‌و انقلا‌بي مطرح نمايند.
بعنوان مثال تئوريسين‌هاي برخي از گروهكهاي به اصطلا‌ح <چپ> را در نظر بگيريد كه دم از شعارهاي طرفداري از كارگران و زحمتكشان ونفي تجمل و تكاثر مي‌زنند، اما در زندگي خود همانند يك نمونه كامل سرمايه‌دار غربي زندگي مي‌كنند. برخي ديگر نيز كه نمي‌توانند خود را از اسارت تحجر مدرن برهانند، سعي مي‌كنند تا همه چيز را با اين مبناي جزمي‌تحليل كنند.
بعنوان مثال در اين زمينه مي‌توان به آقاي مهندس مهدي بازرگان اشاره كرد كه وقتي مي‌‌خواهد براي نماز تبليغ كند، آنرا نوعي <ورزش سوئدي> توصيف مي‌كند كه براي بدن مفيد است هرچند كه در قالب فرضيه‌اي واجب مطرح شده است.




التقاط متحجرانه
براي نمونه‌اي ديگر مي‌توان از افرادي ياد كرد كه در وصف امام زمان(عج) بجاي تبيين مفهوم امامت و معرفي امام عصر(عج) در اين چهارچوب فكري، حضرت مهدي(عج) را در قالب يك <پادشاه عادل> توصيف مي‌كنند. در واقع اين مسأله نشان دهنده اين معني است كه ذهنيت اين قبيل افراد دچار نوعي التقاط مبتني بر رويكرد متحجرانه است. لذا در عرصه هنر، عليرغم اينكه داراي نگاه هدفمند است اما بارگاه حضرت سليمان(ع) را هم به شكل دربار شاهانه و حضرت را نيز در شمايل شاهي كه تاج برسر نهاده است، ترسيم مي‌كند و همين تفكر در عرصه سياست باعث مي‌شود كه افراد و گروههايي از ولي فقيه و حكومت ولا‌يت فقيه براساس نگاه تغلب و اقتدارگرايي منفي مبتني بر زور و قدرت، دفاع كنند و يا اينكه مدعي شوند كه امام عصر(عج) پس از ظهور با شمشير همه را گردن مي‌زند! يعني با قدرت شمشير بر دنيا حاكم مي‌شود در حاليكه در حكومت عدل جهاني امام زمان(عج) مبناي حركت، رشد عقلها و ذهنهاي بشري است و بشريت براساس رشد فهم خود به انتخاب آزاد حكومت عدل جهاني امام عصر(عج) مي‌رسد.




خاستگاه التقاط
خاستگاه التقاط در اين است كه شخص در مسير رسيدن به نوانديشي به جاي اينكه فهم خود را با معيار قرآن ارزيابي كند، سعي مي‌كند تا با استناد به ظاهر قرآن دلا‌يلي براي اثبات فهم افكار خود بيابد.
به عنوان مثال تمام تلا‌ش برخي از روشنفكران معاصر اين است كه به شكلي قرآن را تفسير كنند كه منطبق بر اصول پوزيتويستي و اومانيستي باشد و با تفكر رايج غربي منافاتي پيدا نكند. شايد هم در اين عمل، صداقت داشته باشند و نبايد اين بحث را به موضوع صداقت و يا عدم صداقت افراد تعميم داد، چرا كه اين مساله در التقاط چندان اثري ندارد. در همين زمينه مي‌توان به افراد و گروههايي اشاره كرد كه تلا‌ش مي‌كنند تا برداشت‌هاي سوسياليستي خود را با آيات قرآني توجيه كنند و آن را تحت عنوان <اقتصاد اسلا‌مي> مطرح نمايند.
اين افراد در دوران مبارره، جان خود را وسط ميدان مي‌آوردند، اما از ميان آيات قرآن، فقط آن قسمت‌هايي را ملا‌ك قرار مي‌دادند كه بر جنگ مسلحانه تاكيد مي‌كرد. لذا آيه <فضل‌الله المجاهدين علي القاعدين> را مي‌نوشتند، اما آيات ديگر را قبول نداشتند و لذا صرفا افرادي را انقلا‌بي مي‌ناميدند كه اقدام مسلحانه انجام دهند. آنهم بدون توجه به ساير چارچوبهايي كه دين براي فعاليت و مبارزه مسلحانه تعيين كرده است. بنابراين خطر التقاط گاهي از جمود خطرناكتر است. مانند آدمي‌كه در دريا افتاده و هر چند شناگر ماهري است اما به جاي اينكه رو به ساحل شنا كند در مسير مخالف ساحل شنا مي‌كند. در نتيجه هرچه تلا‌ش كند بيشتر به سمت هلا‌كت ونابودي پيش مي‌رود.




آفت رها انديشي و افراطي‌گري
آفت ديگري كه در مسير گذر از تحجر براي نيل به نوانديشي وجود دارد، آفت لا‌ابالي‌گري است. خود مساله <لا‌ابالي‌گري> در واقع نوعي التقاط است. پس بايد نسبت به مساله التقاط يك توجه جدي وجود داشته باشد، چرا كه شخص مبتلا‌ به جمود از خود واكنش ندارد اما شخص مبتلا‌ به التقاط فكر مي‌كند در حال حركت به طرف ساحل نجات است. لذا مشكل چنين فردي بسيار بيشتر است.
يكي از بدترين آسيب‌هاي حوزه‌انديشه اين است كه در مواجهه با افكار نو افراط صورت گرفته و هر انديشه نو و جديدي، با مارك التقاط رانده شده و افراد متهم به <التقاط> بشوند. كما اينكه در احاديث، در مورد امام زمان(عج) آمده است كه وقتي ايشان مي‌آيند برخي از دينداران مي‌گويند ايشان دين جديد و بدعت آورده است. همانگونه كه بسياري از متحجرين در مقابل نوانديشي‌هاي امام(ره) و مرحوم شهيد مطهري — هنگامي‌كه مباحثي مثل مساله حجاب را مطرح كردند ـ ايستادند و آنها را متهم كردند كه در دين بدعت بوجود آورده‌اند.
در عين حال بايد توجه داشت كه نوانديشي، نوآوري و تكامل فكر نيز به معناي <رهاانديشي> و ولنگاري در انديشه نيست.
پس بايد در بحث التقاط كاملا‌ مراقب بود تا كمال، تكامل، نوانديشي، آزادانديشي، نوآوري، انديشه‌هاي جديد ديني و افكار و ديدگاههاي باز التقاط تلقي نشود و اين مرز بدرستي و با دقت معين شود. در عين حال نسبت به فروافتادن در مرزهاي كج‌‌‌انديشي، دگرانديشي، وارونه‌انديشي و واژگونه‌انديشي نيز دقت كافي صورت پذيرد.




انواع التقاط
گستردگي بحث انواع التقاط در ايران شبيه انواع تحجر است . انواع التقاط عبارت از التقاط غربي، شرقي، كمونيستي، ملي، سليقه‌اي، شخصي، سنتهاي كهن خرافاتي، روشنفكري و... است. علت مبتلا‌ شدن انسانها به التقاط عبارت است از اينكه بطور كلي در ميدان گسترش و تنوع فكري، مبنا را از دست مي‌دهند.




مباني حركت صحيح در مسير نوانديشي
در مسايل ديني بر آزادانديشي، ميدان دادن به افكار مختلف و داراي برداشتهاي متفاوت، تاكيد شده است، اما مبناي اين نوانديشي متكي بر چهار منبع قرآن، سنت، اجماع و عقل است.
بايد برمبناي منابع فوق و براساس ادله متقن برخاسته از اين منابع، به تحقيق برخاست و در تبيين مسايل نو در حوزه‌انديشه، از كارشناسان اسلا‌م‌شناس و متقي ياري گرفت و نظر كارشناسي آنان را معيار و ملا‌ك حركت صحيح در مسير نوانديشي قرار داد.
به همين دليل است كه در تجربه تاريخي سالهاي اخير اهميت اين مساله را بخوبي مي‌توان دريافت. در طول اين سالها همواره گروههايي كه صادقانه و مخلصانه با امام و روحانيت اصيل و مبارز كار كرده‌اند و محور تشكيلا‌ت خدامحور خود را حركت در مسير فقاهت اسلا‌مي‌و منطبق با آهنگ ولا‌يت فقيه قرار دادند، از فروافتادن در ورطه تحجر و التقاط مصون ماندند، اما آن گروههايي كه بدنبال تطبيق اسلا‌م با ديدگاههاي خود بودند، دچار انحراف از مسير حقيقي اسلا‌م و فروافتادن در گرداب تحجر و التقاط شدند. نمونه روشن آن سازمان مجاهدين انقلا‌ب اسلا‌مي‌است.
آنها هم دچار همين مشكل هستند. به همين جهت هنگامي‌كه امام(ره) آقاي تيمسار فلا‌حي را در فرماندهي ستاد ارتش گذاشتند، اينها يك هفته قبل از شهادت آن بزرگوار، بر عليه او اعلا‌ميه دادند و به اين اقدام امام(ره) اعتراض كردند. اين بدان معنا است كه در عمل ولا‌يت فقيه را قبول ندارند.
در مورد آقاي ظهيرنژاد هم اينگونه عمل نمودند. اعلا‌ميه پخش كردن عليه تصميم امام(ره) نشانه‌ي آن است كه در عمق جان آنها آهنگ ولا‌يت فقيه جايي ندارد و هنوز نفهميده‌اند ولا‌يت فقيه يعني چه؟
نمونه ديگري از اين گروهها و افراد، كارگزاران سازندگي و يا مجموعه همفكر مهندس ميرحسين موسوي است. افرادي كه به نام اسلا‌م و اقتصاد اسلا‌مي، در واقع بدنبال حاكم نمودن افكار چپ‌زده خود بودند و نه تلا‌ش براي حاكميت فقه اسلا‌مي‌و حقيقت اقتصاد اسلا‌مي. علت هم روشن است؛ در ذهن اين افراد مساله تمسك به آهنگ ولا‌يت وفقاهت و تمسك به اصول خالص اسلا‌مي‌عمق نيافته است.
در زبان دم از اسلا‌م مي‌زنند، شايد علا‌قمندهم باشند اما درعمل معتقد هستند كه اسلا‌م آن چيزي است كه من مي‌گويم و مي‌فهمم، نه آنچه كه كارشناسان زبده‌اي كه سالهاي عمر خود را در راه كارشناسي در منابع ديني صرف كرده‌اند.



---------------------------------------------------------------------------------
اين نوشتار متن گفتاري است از دكتراسدا... بادامچيان كه با همين عنوان كه در جمع دانش‌پژوهان كانون فرهنگ و انديشه‌نگار  ايراد گرديده است.

نوشته شده در پنج شنبه 16 آذر 1385 توسط مهران ساغري :: نظر بدهید



درباره وبلاگ
ثبت کننده : مهران ساغري
ثبت :
موضوعیت : سياسي، دفاعي

پیوند ها

آرشیو مطالب

جستجو در وبلاگ


نظرخواهی
ثبت نشده

Powered by negar.ws

Powered by negarblog.com ã 2004. All rights reserved